تبليغاتX
تنها ترین تنها
تنها ترین تنها
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند
مکر زنان...

سلام دوستان 1کم سرم شلوغه بخدا،درسا سنگین،مشکلات زیاد وای وای وای!

برام نظر بذارید راستی شمارما گذاشتم براتون اگه نت نبودم تماسی،پیامکی!درخدمتم

راستی عیدتون مبارک...

مكر زنان

آورده اند مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت ،هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب " حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد.

مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت . زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد.

زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک ، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید . پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر هدف ِ دل او راست کرد واز در مغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته ی ِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید..

زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد . مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت :برخیز و در آن صندوق رو . مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم ، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید. ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او می جوشید و می خروشید وآن بی چاره در صندوق از خوف می گداخت و روح را وداع می کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟

گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم.. کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش . * مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت : " لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی."

پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد. چندان که شوهرش برون رفت ، درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟

گفت: توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید.

|+| نوشته شده توسط حسین در شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 1:56 |

تابستان88 هم گذشت اما...

 

راستی هیچ می دانی من در غیبت پر سوال تو چقدر ترانه سرودم چقدر ستاره نشاندم، چقدر نامه نوشتم، که حتی یک خط ساده هم به مقصد نرسیده بود؟! رسید، اما وقتی که دیگر هیچ کس در خاموشی خانه خواب باز آمدن مسافر خویش را نمی دید.

به نام هستي ام، فقط خدا

سلام دوستان عزيزم، خيلي گلين كه ميايد و سر مي زنيد و نظر ميدين و كلي ديگه...!

اين آپم كه مال تابستون امسال و ديگه وقت خوش گذراني( البته نه واسه من) تمومه و وقته اينه كه بريم و شروع كنيم به درس خوندن!!!( از بس هم كه من مي خونما!) البته من كه فردا نمي رم يعني از شنبه مي رم اما آخي بچه مدرسه اي ها از فردا مي رن...( خوش بحالشون كاشكي منم مي خواستم برم اول دبستان).

اما به هر حال ديگه مي گذره، ما هم گذرونديم... اما اين تابستان كه شايد از لحاظ بيشتر اتفاقات بدترين تابستانم بود، ناگفته نمونه كه اتفاقات خوبم بود توش اما...

اولش كه تابستان من دو ماه بود برعكس هر سال كه سه ماهه بود، كه در كل همون دو ماهشم...يكي از نمراتمونا حدود15شهريور بود كه اعلام كردن( خيلي جالبه نه!!! استاد توپي داريم ديگه)!

بعدم بيشتر تو خونه بودم و كمتر سر كامپيوتر! اصلا نمي دونم چطوري گذشت اما گذشت ديگه... ماه رمضونا نگيد كه بدترين ماه رمضونه عمرم بود، خدا خودش بخير كنه...

راستي يه چيزي بگم، من درسم واقعا عالي بود، يعني 5سال دبستان و 3سال راهنمايي با معدل بالاي نوزده و خورده اي شاگرد اول مي شدم با اختلاف يكي دو نمره معدل نسبت به نفر دوم! كه در نوع خودش جالب بود اما يه اتفاق باعث شد كه من، با اون درسم به زور تونستم با نمرات ده و يازده پاس كنم اول دبيرستان و برم دوم...چه اتفاقي باعث مي شد؟! بدبختي منه ديگه همه چي واسه من زود شروع و زود تموم مي شه اما پس لرزه اي بس طولاني هم داره.

اون مسئله افت درسي اين بار هم پس از چند سال تكرار شد!پنجم يا ششم خرداد بود كه ديدمش و...بقيه مسائل كه خودش يه داستان طولاني و سعي مي كنم تو دفعات بعد مفصل بگم. فقط اينا بدونيد كه شايد اين هم يكي از اون اتفاقات بد اين تابستونم بود!

اما يه سري هم بزنيم اتفاقات خوبا، خواهرم تو رشته مكانيك كارشناسي ارشد قبول شد و خواهر ديگم در رشته عكاسي تا شايد يكم از اون حوادث سخت جبران بشه.

يكي از دوستام كه واقعا اين آدم نازه، كلا از همه لحاظ، را سعي كردم رابطمون كه يكم تيره شده بود را بهبود ببخشم( اون تنها رفيق زندگيمه).

به هر حال گذشت... شايد تو سال تحصيلي كمتر منا ببينيد، دلم واستون تنگ مي شه، دوستتون دارم، موفق باشيد... شمارما مي ذارم تو وبلاگ اگه كاري داشتين كه نبودم خبرم كنيد...مرسي از همتون!

 

|+| نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 0:57 |

شب قدر

 

چرا وقتي موقع بدبختيه، موقعي كه از همه بريديم،موقعي كه كسي نيست كه به دادمون برسه، موقعي كه وقت گله مي شه يادمون مي افته كه اي بابا خدا هم هست! همه را از چشم اون مي بينيم، گله ها را شروع مي كنيم...

انصافا چندتاتون سر نماز، عصر جمعه ها يا همين شب قدرا گريه مي كنيد، نه به خاطر اينكه به كسي كه دوستش داشتين نرسيديد، نه به خاطر اينكه تنهاييد، نه به خاطر خودتون... فقط به خاطر خدا...!

چندتاتون وقتي تو خوشحالي و سروريد، خبر خوش، اتفاق خوش واستون مي افته ياد خداييد، انصافا راستشا بگيد...؟!

ما آدما خيلي بديم، اونقدر كه حتي به خودمونم رحم نداريم...

اينقدر دلم گرفته، اينقدر غرق گناهم، اينقدر تنهام، اينقدر بي كسم... خدا هم كه نگو انگار قيد ما رو زده، انگار من بندش نبودم...

خدا اگه صداما مي شنوي امشب به دادم برس

 

               مرگ هر شب وقتی تنها میشم حس میکنم پیش منی

                                                                  دوباره گریم میگیره انگار تو آغوش منی

                روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه

                                                                   وقتی نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه

                قول بده وقتی تنها میشم بیای کنار من

                                                                   شبهای جمعه که میاد بیای سر مزار من !

                دوباره باز یاد تو شد زمزمه نبودنم

                                                                    ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 23:29 |

رمضان...ماه خدا...

                    اي آن كه علي علي كني كيست علي

                                                                         آنكس كه تو وصف او كني نيست علي

سلام به همه ي دوستان عزيز، انشالله كه حالتون خوب باشه و نماز روزتون قبول درگاه ايزدي...! ماه رمضانه ديگه خيلي دوستش دارم، مخصوصا زمان افطار كه اصلا فضاي خونه خيلي ملكوتيه...

يه مطلب گذاشتم فقط نظر يادتون نره...

                                                به نام تک نوازنده ی ارگ عاشقی

                                                         سوسوی دلتنگی

در تاریکی و غیظ،در کوچه ای تنگ با دیوارهای فرتوت و غم زده و در غربت و تنهایی قدم می زند. کوچه ای است باریک و تنگ و طویل. صدای زوزه ی گرگی که در بیابانی، با فرسنگ ها فاصله از شهر با صدای دلخراش و سوزناکی می نالد، و گویی چنگ بر چهره ی خود می زند، به گوش می رسد. صدای خش خش برگ های پاییزی زیر پای این مسافر، در آن شهر غربت لرزه بر اندام هرکسی می اندازد و بر قلب دل رحم هر انسانی تیر می زند. آن هم چه تیری! آلوده به زهرهای تنهایی؛ آلوده به غبار بی رحمی، آلوده به فقر و بدبختی و تهی از هر خوشی.

آهسته گام برمی دارد. انگشتانش در داخل آن کفش های تیغ خورده، از شدت سرما می نالد. نای راه رفتن ندارد . برگشتن برایش محال است. می خواهد... اما نمی تواند.

کلاهی بر سرش قرار دارد. اما گویی تن ها یخ بر سرش انباشته اند. سرما را با تمام وجود حس می کند. احساسی که با تنهایی و بی کسی نیز آغشته است. احساس بدی است برای او. برای او که تنهاست. برای او که کسی را ندارد. حتی نفسش نیز یاریش نمی کند. بازدم سردی که در جواب هدیه اش به  شش هایش بیرون می جهد جز سرما چیزی برایش ندارد. فقط راه می رود. این است امید او. که پا دارد. که نمی داند کجا می رود. ولی می رود . می رود.....!!!!

نمی داند الآن چه ساعتی از شب گذشته است. از آن شب دراز و خسته کننده و وحشتناک، گویی دو یا سه نیمه شب است. این شب بدترین و ترسناک ترین شبی است که مسافر در طول زندگی خوش و زیبای خود گذرانده است.

مسافر هیچ چیز نمی خواهد. مسافر به هیچ کس اعتماد ندارد . او هیچ چیزی نمی بیند که بخواهد. جز دودی که از شومینه ی گرم خانه ای بالا می آید و از دودکش همان خانه، با قهقهه های شیطانی و صدایی قبیح و فجیع بیرون می جهد.

مسافر تنهاست. نه جایی برای خواب دارد، نه غذایی برای خوردن، نه کسی برای درد دل، و نه گوشه ای برای عزلت. او تنهاست. تنهاتر از کرکس در جنگل ها و کوه ها. تنهاتر از سیمرغ در افسانه ها. تنهاتر از عاشق در کلبه ی تنهایی خویش. و تنهاتر از خودش.

مسافر دل تنگ است. برای سرزمین خویش. برای مهربانی هایی که از مردم خودش می دید. برای دست های گرم وصمیمی عشق. برای مسافرانی که مثل او نیستند و شب ها هرکدام، در گوشه ای، از هر خانه ای، با هرکسی و هرچیزی و هرکاری، تاریکی و اندوه و دلهره ی شب را به روشنی و شادی و راحتی روز می سپارند.

نمی داند کجا برود. نمی داند کدام گوشه ی این غربت را برای آرمیدن در آغوشش پیدا کند. سخت ترین انتخاب زندگی خویش را پیش رو دارد. جایی برای استراحت پیدا نمی کند. حتی جرعه ای پول برای رفتن به مکان هایی که مردم آن ها را هتل می نامند ندارد. مردم وفاداری و احساس خود را نسبت به یک انسان گمشده در غریبی و غربت این چنین ابراز می کنند؛ با ندادن جا به یک انسان بدبخت. با اینکه آرام و آسوده در خانه های خود، در گوشه ای گرم و مهربان که با آغوش باز پذیرای آن هاست، کز کرده اند و مسافر هیچ جایی را ندارد.

مسافر همان طور که در افکار تلخ و بی پایان خویش غرق است و آرام آرام، با گام هایی سرد و بلند و دست های یخ کرده و چشمانی خیس از اشک، از شدت سرما، به ناکجا آباد می رود، صدایی سوزناک و ناله ا ی دردناک به گوشش می رسد. ناله ای که از اعماق وجود یک انسان، به اعماق قلب یک نی تنها فرو می رود و از آنجا با صدایی زیبا و عاشقانه بیرون می جهد.

نت های نامرئی نی را با چشم منتظر خویش تعقیب می کند. حسی به او دست می دهد. احساس آزادی و صمیمیت دوباره. گویی صدای مردم سرزمینش را می شنود. احساس می کند دوباره آنجاست. دوباره شب های کشورش را حس می کند. و دوباره آن ها را می فهمد. قلبش از شدت... نمی داند ازشدت ترس یا از شدت خوشحالی؛ ولی نمی ایستد و همین طور پشت سر هم می تپد. حتی به خودش اجازه ی استراحت کردن هم نمی دهد.

صدا را تعقیب می کند. گام هایش را تندتر می کند. به سوی صدا می رود. دلش می خواهد به آن برسد. صدا هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود. دارد به صدا نزدیک می شود. ناگهان صدا قطع می شود. کمی جلوتر می رود و در تاریکی شب به دنبال صاحب آن صدا می گردد. چیزی نمی بیند. نه انسانی. نه حیوانی. نه پرنده ای. نه جهنده ای.نه دونده ای. هیچ کس.هیچ چیز.

ناگهان چیزی آرام با پایش برخورد می کند و به دنبال آن صدای پایی می شنود. صدای پای یک عابر. یک عابر که شاید مثل او تنهاست.

خم می شود و آرام آن شیء را برمی دارد. آن یک نی است. همان که تا حالا صدایش را می شنید و حالا خودش را می بیند. به دنبال صدای پای عابر می رود. ناگهان با شخصی برخورد می کند. می ایستد. مرد با صدایی غمناک و غریب، با لهجه ی ایرانی سراغ نی را از مسافر می گیرد:

-         تو کی هستی؟ نی منو ندیده برادر....؟

 مسافر با لبخندی که از فرط خوشحالی بر لبانش نقش بسته نی را به طرف آن صدای گرم و مهربان و آرامش بخش می گیرد.اما او نمی بیند. او نمی گیرد. دوباره جملات قبل را تکرار می کند:

-         برادر چرا جواب نمی دی؟ نی منو ندیدی؟

 این بار مسافر می فهمد که او هم مثل خودش درد دارد. درد خاموشی. خاموشی دو چراغ روشنائی. و اما روشنائی قلب. او دلش و قلبش روشن است.

دست های سردش را به طرف دست های گرم آن غریبه می برد و نی را در آن می گذارد. مرد او را به سوی آتش خود فرا می خواند. آن دو دوست، دست در دست هم، با مهربانی، دوستی و صمیمیت به طرف آتش می روند، که آن هم نفس های آخرش را نثار طبیعت می کند. مرد برای مسافر از تنهایی خود می گوید. از همدم خود. از نی خود و از زندگی خود.او در آن سرزمین تنهاست. او در آنجا کسی را ندارد. چون کسی او را دوست ندارد. دو مرد ساعت ها با هم گفت و گو می کنند. تا صبح فردا. تا اینکه خورشید نامرد جای ماه عاشق را می گیرد و او را به خواب چند ساعته فرو می برد. مرد دوباره شروع به دمیدن  در نی می کند.

مسافر آرام چشمانش را باز می کند و ساعتی را که در کنارش در حال زنگ زدن است خاموش می کند. او در همان مکانی که دراز کشیده است خواب دیشبش را به یاد می آورد. و به خودش می گوید:" چه می شد اگر هیچ کس در غربت احساس تنهایی نمی کرد......!!!!!!"

 

|+| نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 13:17 |

گله بی گله!

به نام خدا بهترين نام ها

بی تو در سینه ی من دل دیگه جایی نداره، زندگی بی گل روی تو صفایی نداره، از غم دوری تو ای گل یکدونه ی من، دردی افتاده به جونم که دوایی نداره..

سلام دوستاي عزيز و هواداران تنها ترين تنها... ازتون يكمي دلخورم كه ما را تنها مي ذاريد! يه مطلبي گذاشتم بخونيدش اما نظر يادتون نره... آخه نظرات شما هستند كه به ما دلگرمي ميدن كه هميشه بيايم و مطلب بذاريم براتون...

 

بعضي وقت ها اونقدر غرق مي شم تو آرزوها، تو فكر و خيال كه دقايق، يا ساعاتي از عمرما اشغال مي كنند. اما وقتي اونا را تو هشياري بررسي مي كنم مي بينم كه جز هيچ و پوچ چيزي نيستند!

بعضي وقت ها با ديدن يه فيلم اونقدر دگرگون مي شم، بغض گلوما مي گيره و حتي لحظاتي را مي شينم و گريه مي كنم... سعي مي كنم ديگه گناه نكنم، دور اشتباه را خط مي كشم، با خودم عهد مي كنم راه درست را انتخاب كنم... اما فقط چند ساعت بعد يا بعضي اوقات بيشتر و چند روز بعد خيلي راحت زير قولم ميزنم!

مي گم خدا هم بيخيال من شده، اصلا منا نمي بينه، دوستم نداره، تنهام گذاشته! مي گم خدا ماله عده اي خاصه، اونا كه واقعا خداييند. يادمه يه نفري هميشه مي گفت: اونايي كه اهل نماز و عبادت و... نيستند خدا بيشتر بهشون كمك مي كنه! گفتم بهش اين چه حرفيه مي زني مگه مي شه؟ گفت: آره خدا كمك مي كنه بهشون تا هيچوقت سراغ از خدا نگيرند...!

وقتي خدا بهم كمك مي كنه مي گم نكنه يه كار اشتباهي كردم و خدا هم مي خواد تنهام بذاره؟!

يادمه يه روزي بود يه بنده خدايي را دوست داشتم، كارم اين بود شب و روز، وقت و بي وقت، بعد هر نمازي از خدا مي خواستم كه بهش برسم، مخصوصا كه قبلش استخاره كرده بودم خوب اومده بود. اما بعد كه نشد و بهش نرسيدم خيلي شاكي شده بودم، فقط مي خواستم كسي را پيدا كنم كه بشينم دو كلمه باهاش درد و دل كنم! مي خواستم از خدا پيشش گله كنم اما هيچوقت كسي را پيدا نكردم و باز رفتم پيش خودش و هر چي تو دلم بود بهش گفتم، بهش گفتم ديگه نذار عاشق بشم... ازش خواهش كردم، التماسش كردم.

اين روزا اما زياد دلم مي گيره منتهي نمي دونم چرا؟! وقتي مطلبي را كه وبلاگ نويسي گذاشته مي خونم، هرچند واقعي نباشه و خودش گفته كه مربوط به قوه ي خيالمه گريه ام مي گيره، وقتي خواننده اي تو يه آهنگ داستان زندگيشا مي گه اشك چشمام رو گونه هام سرازير مي شه. هر چي به خودم مي گم پسر تو 20سالته نگاه كن به هم سن و ساليات ببين چه شادند،از زندگيشون لذت مي برند به اصطلاح جوونيته پس چه مرگته تو، هميشه زانوي غم بغل مي گيري.

اما با اين وجود مي بينم سايه بابا و مامان رو سرمه كه همه ي زندگيم هستند، دوستشون دارم تا پاي جونم، نمي دونم بينهايت چنده اما تا بي نهايت دوستشون دارم!!!

خدا هم كه نگو چاكرشم هركاري بكنه، هر اتفاقي كه بيفته همش از روي حكمته... يه دختر خاله دارم كه همش مي گه قسمتا خودمون مي سازيم!اما حرفشا قبول ندارم چون قسمت، قسمتي از زندگي ماست كه خدا از قبل نوشته، درست مثل يه بازي... از قبل يه راهي تعيين شده مثلا بايد از كوه بري بالا و بعد به راحت ادامه بدي، راه ديگه اي نيست فقط يه راهه كه اونم از قبل تعيين شده...

پس هميشه گفتيم بازم مي گيم خداجون دوستت داريم هر جور صلاح هركيه بهش كمك كن!

|+| نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 23:47 |

جاده ی زندگی

خداي من كمكم كن

جاده ي زندگي

در مسيري حركت مي كردم كه آدم هاي زيادي توش بودن... مرد، زن، دختر، پسر، پير، جوون، بچه، بزرگ... خلاصه همه مدل آدمي بودن. جاده اي بود كه علامت يك طرفه بودن در اول جاده چشم همگان كه نه عده ي كمي را به خودش مشغول كرده بود.

همه مي رفتيم اما بعضي نمي تونستن تا آخر جاده بياند و همونجا مي موندن، فرقي هم نمي كرد كه كيا بودن! بعضي ها خوشحال و بعضي ها ناراحت، بعضي ها سوار بر وسيله و بعضي ها پياده، اما هدف همه اين بود كه بريم شايد اگه كسي غير از اين هدف را داشت نمي تونست كاري بكنه و مجبور بود بره چون تابلويي به نام stop اصلا تو جاده نبود.

خيلي ها از اين كه مي رفتن ناراحت بودن اما بعضي ها هم خوشحال. كنار جاده تابلوهاي ناطقي بودن كه همه جوره كمك مي كردن به مردم كه چطور برند از كجا برند اما باز هم خيلي ها بي توجه بودن و هر جور كه مي خواستن مي رفتن.

كسي تو جاده مي رفت كه بعضي ها دورش را گرفته بودند چهره ي خيلي نوراني داشت نتونستم ببينمش اما فكر كنم آدم خوبي بود، بوي خوبي از جانبش ميومد، اما در طرف مقابل كسي بود كه عده ي زيادي دور و برش بودن بوي بدي از طرفش ميومد چهرشم ديدم زياد ازش خوشم نيومد اما آدماي اطرافش خيلي مست و پاتير بودن.

از وسط جاده مي رفتم اما نمي دونستم از كدوم طرف برم يه طرف خوشي و لذت يه طرفم كه آدماي كمي داشت كه به قول تابلوهاي اطراف جاده راه درست بودند.

بعضي از قسمت ها سرعت گيرهايي بود كه بايد ازشون درست عبور مي كرديم اما چاله چوله هاي زيادي هم تو جاده بود كه بايد يه كم سرعتمونا كم مي كرديم.

خيلي تنها بودم و فقط غر مي زدم كارم گله كردن بود، خيلي خسته بودم، كسي كنارم نمي يومد و فقط نق مي زدم...!اينجا چه خبره انگار به آخر رسيدم، بيخيال بر مي گردم حالا ديگه قلق راه اومده دستم، درست ميام... يه تابلو اينجاست نزديكش شدم ببينم چيه... واي روش زده دور زدن ممنوع !

 

سلام دوستان عزيز از اينكه ميايد سر مي زنيد ممنونم،1 مشكلي دارم برام دعا كنيد حتما حتما، خيلي دوستتون دارم.

|+| نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 1:11 |

 

 

                                    

نمی دانم تا کی باید نوشت و در تنهایی چادر زد و عشق را فقط در خیال خود خواند و زندگی را فقط در گلی تماشا کرد! تا کی باید در حسرت و تنهایی قدم زد. دستانی گرم می خواهم تا تمام این نوشته ها را خط بزند و در ضمیر نانوشته ام مرا از نو بنویسد.

 

مادر خوبم هميشه دوستت داشتم و دارم، تويي كه ياور هميشگي من بودي و هستي، تويي كه هيچوقت و در هيچ شرايطي مرا تنها نگذاشتي، اگر تو نبودي معلوم نبود من الان در چه وضعي بودم، با من باش كه بودنت باعث بودن من است!

هميشه تو را از جان و دل مي پرستم مادر

ولادت دردانه ي عالم، بانوي بزرگوار بشريت،حضرت فاطمه الزهرا (س) بر همه ي مادران و بانويان ايراني عزيز مبارك

 

به علت قطع اينترنت اين مطلب دير در وبلاگ ثبت شد!

 

|+| نوشته شده توسط حسین در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 3:12 |

و این است تقدیر ما...

دوستت دارم خدا

 

سلام دوستان اينروزا يه حال بيخودي دارم يه لحظه شاد يه لحظه...

اين تقدير منه ديگه گله اي نيست

 دعا كنيد مشكلم حل بشه،زندگيم بهتر بشه

 

تو با عشق تازت و نا مهربونيات بمون

من نمي بخشم تو را اينا تو نگام بخون

دست به هر سازي زدي من كه باهاش رقصيدم

واسه دلخوش كردنت حتي به زور خنديدم

مني كه يه  لحظه از قهر چشات مي مردم

حيف غصه هايي كه براي عشقت خوردم

اين همه نامهربوني به رنگ چشمات نمياد

طفلي ديوونه دلم دوريتا از من نمي خواد

فكر اينجاشا نكردم اين كه تقدير مبهمه

حالا از روزي كه رفتي غصه تنها كارمه

به سلامت نازينينم اينم از بازيه ما

اين دفعه واسه هميشه مي سپارمت دست خدا

كاشكي هيچوقت قصه ي من و تو آغاز نمي شد

كه ترانه هام همه با غصه همساز نمي شد

اين دفعه عهدما بستم كه ديگه عاشق نمي شم

ديگه با هيچ آدمي همدل و صادق نمي شم...

 

|+| نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 0:9 |

تنهايي بد چيزيه...

خدا جونم پس کجایی

چه احساسی دارین وقتی می بینید عزیز ترین کستون بهتون اعتماد نداره، وقتی نمی خواد حرفاتونا بشنوه یا اگرهم شنید قبول کنه...

چه احساسی می کنید وقتی به چشم یه خائن یا یه دروغ گو بهتون نگاه می کنند. چه احساسی می کنید وقتی که با خوتون رو راست نیستید و می خواید که بقیه باهاتون رو راست باشند.چه احساسی می کنید وقتی می بینید عزیزترین کستون راجعتون چه فکرایی می کنه، جلوتون می خنده اما نگرانتونه که چرا...؟

نمی دونم فقط منم که این همه مشکل دارم یا همه مثل من هستند. نمی دونم آخه چرا من... به هیچکس اعتماد ندارم دیگه، دیگه حرف کسی را نمی خوام بشنوم. روزهای بدی داشتم اما این جمعه واقعا بدترین روز زندگیم بود روزی که هزاران بار از خدا طلب مرگ کردم و هنوزم امیدوارم شب که خوابیدم صبحی برایم نباشد. شاید برای خونوادم سخت باشه اما مجبورم این آرزو را داشته باشم.

احساس می کنم هر اتفاقی که می افته یه جورایی من توش مقصرم، احساس می کنم یه جورایی باید طعم تمام مشکلات دنیا را بچشم، اصلا احساس می کنم من خود مشکلم... مشکلی که با هیچ معادله ای حل نمی شه، مشکلی که صدها علامت سوال توش داره و فقط با دروغ هایی که بوده از اول جایگزین شده. تنهام کسی کمکم نمی کنه... خدا هم حرفم را دیگه گوش نمی کنه چون پیش اونم رو سیاهم اما ملتمسانه از خدا می خوام که کمکم کنه گرچه لیاقتشا ندارم

برام دعا کنید خواهش می کنم برام دعا کنید مشکلم حل بشه دیگه طاقتشا ندارم

|+| نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 23:58 |

 

قربونت برم خدا هواما داشته باش

 

یه حسی مبهمی دارم، نمی دونم چمه، نمی دونم خوشحالم یا ناراحت، نمی دونم عاشقم یا عاقل، نمی دونم دلگیرم یا دلتنگ، نمی دونم...نمی دونم...

امشب بعد چند وقت بعد دیدن یه فیلمی که از تلوزیون پخش می شد یه بغضی تو گلوم احساس کردم، احساس کردم خیلی تنهام، خیلی...

دوست دارم گریه کنم، فریاد بزنم و خدا را صدا کنم، دوست دارم آخر خط زندگیم همین جا و همین الان باشه!

حوصله ی کسی و چیزی را ندارم، می خواستم دیگه وبلاگ را تعطیل کنم، دیدین که برای تولد 2سالگیشم برنامه ای نداشتم اما باز اومدم چون فکر می کنم تنها جایی و تنها کسی بعد از خداست که می تونم درد دلم را بهش بگم...

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 23:53 |